به نام تک مکانيک قلب های تصادفی

خنده داره نه؟
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦
 
 چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

 چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

 چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

 چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

 چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

 چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

 چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم!

 چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

 چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

 خنده داره. اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

 این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است.

 پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی

ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!!


 
comment نظرات ()
 
چرا دیوونه؟؟؟؟؟
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦
 

اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.
اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش نزدیک بشم وباش صحبت کنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت.    یه بار بی مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره . بعد بلند خندید وگفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....



 
comment نظرات ()
 
رسم روزگار
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦
 

دلم گرفته به اندازه ی وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه ی قلبم آنقدر نازک  و ضعیف شده که با کوچک ترین تلنگری میشکند و نیست و نابود میشود

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای در خور نمیابم که با آن عمق دردم را منعکس کنم

فریادی در اوج خاموشی و سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

کاش میشد سرنوشت را با آن روز های شیرین هم عجین کرد

نفرین به بودن بختی که با درد همراه است

ای کاش باز هم کسی اشک هایم را نبیند . چرا که اکنون با یاد و خاطر تو خوشم و می گریم!

 


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦
 
وقتی بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي 
...
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
 
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
 
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني 
 
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
 
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند
 
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !
 
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
 
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
 
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
 

خيلي بزرگ شده بود

 


 
comment نظرات ()
 
همه چیز و هیچ چیز
ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦
 
;kl; 
 
comment نظرات ()
 
وعشق و عشق و عشق.....
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦
 

یکی را دوست می دارم

                               ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

                         ولی افسوس او نیز از نگاهم نیز نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

                              ولی افسوس او برگ گل را بر زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت

        بگو از من به دلدارم که اورا دوست می دارم

ولی ناگه ز ابر آسمان برقی جست و روی ماه بپوشانید

من همچنان گویایم که او را دوست می دارم

یاد بگیرین به این میگن عاشق!

فقط امشب!

فقط امشب همین امشب فقط هم نبض من باش

همین امشب فقط امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

در آوار همه آیینه ها تکرار من باش

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش

دارم با تو حرف میزنم چرا خوابی تو؟؟!!!

 منو باش به کی ابراز احساسات میکنم


 
comment نظرات ()
 
و هم اینک.....
ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦
 
خیلی سخته که در اوج تنهایی بغض گلوتو گرفته باشه اما نخواهی کسی از موضوع خبر دار بشه خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقتو بدون حضور خودش جشن بگیری خیلی سخته که تولدتو همه بهت تبریک بگن به جز اون که فکر می کنی به خاطرش زنده ای خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی خیلی سخته که ناخواسته از کسی که دوستش داری جدا بشی و اون موقع خواسته باشی بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمی شینه خیلی سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه ولی خودت نتونسته باشی که از یاد ببریش خیلی سخته که اسمی که خیلی دوست داری بشنوی ولی خودت رو به نشنیدن بزنی خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده داشته باشی ولی نتونی با اون شماره تماس بگیری خیلی سخته که کسی دوست داشته باشی ولی نتونسته باشی بهش بگی خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی ولی نتونسته باشی بهش برسی خیلی سخته که آدمی رو حتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی و از اون هم خواسته باشی که حرفاتو باور کنه خیلی سخته که....................
 
comment نظرات ()